تبليغاتX
کلاغ، پیک زمستان

چتر

 

آفتاب بود و گردو غبار. مردمان، هر کسی در سایه ای می خزید. هیچ آفتاب پرستی قادر نبود بیش از چند دقیقه در آفتاب دوام بیاورد.زهر خورشید آفتابگردان ها را خشکانده بود. بادی که می وزید آتش آفتاب را بر چهره ی رهگذران می پاشید. پیر مرد دوره گرد در آفتاب نشست و به دیوار کاهگلی مغازه ای تکیه داد. این بار چتر آورده بود. سال ها بود که در شهر باران نباریده بود. چپقش را گیراند و بدون اعتنا به به پوزخند رهگذران چترهایش را از کیسه در آورد و جلویش بساط کرد. آفتاب به میانه ی آسمان رسیده بود. آفتاب نیمروز به هیچ جنبنده ای اجازه ی عبور و مرور نمی داد. پیر مرد چتری باز کرد و به سایه ی آن پناه برد. لحظه ای بعد، شهر پر شده بود از مردمی که چتر بر سر داشتنددر زیر آفتاب. پیرمرد پول هایش را شمرد و با خود گفت: فردا باید نهال بیاورم برای فروش!

 

                                                                                            ایشتار

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:36 توسط ایشتار| |

  آوای جاشو

 

آنگاه که غروب رنگش را روی تن اسکله می مالد

و قایق ماهیگیران در دل امواج به تیرگی می زند؛

       نسیم ساحل خاطر گیسوی تو را در رویاهایم می پریشاند

 

در چشمانم بنگر!

            که رقص گوش ماهیها ، تنها در امواج چشمان تو

                                                                      دیدن دارد

تو که حرارت آفتاب را در سینه داری !

 صدایم کن تا شب و شرجی را همچون شالی گرد برهنگیت بپیچم

                  و

                    باز شب ها، ماسه های ساحل در تن ما بسوزند

صدایم کن تا از صدای تو و آوای مرغان دریایی و فریاد موجها،

                برایت ترانه ای بسازم که تن همه ی دریا ها با ما بلرزد

 

دختر پوست شکلاتی دریاهای جنوب!

       وقتی بی توام؛ باد در بادبان قایقم نمی وزد

              و

          وقتی با منی؛

                              ماهیها از تور من نمی گریزند

 

 

                                                                                     ایشتار

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:58 توسط ایشتار| |

 

 

اندکی درنگ کن!

گوشت را بسپار به جیغ خفاشهایی که از نور می گریزند

سکوت!!

چشمان پینه بسته ات را بسپار به پژواک زخم زخمه های آذرخش بر پیکر تاریکی

ستارگان می نالند...

پیرمست شب ، امشب کودک شیطان را آبستن است

به ضجه هایش اعتنا نکن

بگذار آذرخش بر پیکرش خنجر اندازد و

                                                 کودکش در خون هزاران خفاش بمیرد

به سوزش زخمها شک کن!

درنگ نکن!

خار را بر زخمها فرو کن عابر!

خار را بر زخمها فرو کن!

در این ظلمات به توی شب زده امید بسته ام

مرگ  هنوز هم پشت پنجره ام زوزه می کشد

هنوز، غریو خنده های چندش آور شب در گوشهایم زنگ می زند

 

امشب به روشنایی مهتاب اعتماد نکن!

                                     بر چشمانش خاکستر بپاش!

به صداقت آینه ها شک کن!

آنگاه که دیو خشم چهره ات را شخم می زند؛

                         با نگاه الماسیت،

                                              آینه ها را بخراش!

                                                 امشب آینه ها را بخراش!    

                                                          

                                                             ایشتار

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:18 توسط ایشتار| |
photo from loneliness

گفتم تنهام

گفتی با هم قدم بزنیم

وقتی که پاهات خسته شدن

من بازم تنها شدم

 

گفتم تنهام

گفتی باهام حرف می زنی

ولی وقتی حرفات تموم شدن

من تنها شدم...

 

گفتم تنهام

گفتی پیشم می مونی

شبو پیشم موندی

وقتی خوابت برد

بازم تنها شدم

 

دیشب نبودی

تنها بودم

ولی کسی کنارم اومد که مثل هیچکس نبود

نه مثل تو خوابش می برد و نه خسته می شد

باهاش حرف زدم تا آخر به حرفام گوش داد

 

من خوابم برد...

وقتی که خوابیدم

                    تا صبح باهام حرف زد...

                                             

                                                     ایشتار

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:14 توسط ایشتار| |

این شعرمو تقدیم میکنم به کلاغام: سحر و نیمه شب

 

 

 

 

 

برگای وامونده ی درختا، یکی یکی می ریزن و تن خیس زمینو میپوشونن. بازم کوچ پرنده ها تکرار

 

میشه و ابرا میان میبارن و آخرش تن لخت درختا میمونه و صدای قارقار کلاغاییکه توی زمستون درختا رو

 

تنها  نمیذارن.

 

من میخوام اینو بگم:

 

هیچ چیزی توی زمستون و برف و کولاک و سرما، جلوه ی کلاغا رو نداره!

 

رنگ مشکی پر کلاغا، روی زمینه ی سفید تن زمستون واقعا قشنگه!!!

                                 

 

باد، برگ درختان را می پریشد بر چهره ی زمین،

 

و برگها می رقصند با قاتل خویش تا لحظات واپسین،

 

از بهار، خاطره ای بجز چند برگ زرد باقی نمانده است...

 

و

 

خاطره ی آوای هزاردستان،

 

در سایه ی مرثیه ی کلاغی است بر نعش زمین

 

                                                                                    در زمستان... 

 

ایشتار

نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:43 توسط ایشتار| |

ترانه ی بارون

 

بزن بارون! بزن بارون!           بزن بر پونه و ریحون

بزن بر دشت و بر جیحون      هوا رو مشت کن حالا

 

بزن بارون! بزن بارون!           بزن شرشر کنه ناودون

بزن بر بون و بر ایوون!           زمین و آسمون پالا

 

بزن بارون ! بزن بارون!           که یاروم اومده رو بون

صدایم میزنه ای جون!           بیا بالا! بیا بالا!

 

بزن بارون!بزن بارون!             بزن نم نم ! بزن دون دون!

همه در وصل با یاران             همه با یار ایشالا!

 

                                                   

                                                                                الف ایشتار

 

باران سخت می بارد در یک روز سرد پاییزی

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 12:27 توسط ایشتار| |

 

سيگار

 

پك عميقي مي­زنم به سيگار. شروع مي­كنم به سرفه كردن. باز هم سرفه مي­كنم و باز هم...

نمي­دانم چرا هيچ وقت نتوانسته ام دود سيگار را فرو دهم. ولي با اينحال احساس مي­كنم سيگار آرامشم مي­دهد. سيروس خيلي ديرتر از من سيگار كشيدن را شروع كرد، اما، حالا كلي از من جلو است، او مي­گويدهيچ مشكلي با دود سيگار ندارد و سرفه هم نمي­كند. محمد از سيروس هم بهتر سيگار مي­كشد. دستش را مي­زند به كمرش و آرام به سيگار پك مي­زند، يك ذره دود هم بيرون نمي­دهد. مي­گويد دارم تمرين مي­كنم براي دود حلقه­اي. او وقتي سيگار مي­كشد قيافه اش خيلي مغرور مي­شود. سينه را مي­دهد جلو و توي ابروها تاب مي­اندازد.اگر من بتوانم دود سيگار را تو بدهم با ژست گرفتنش مشكلي ندارم.حتي فكر مي­كنم بهتر از محمد ژست بگيرم. سيروس وقتي سيگار مي­كشد ژست آدمهاي روشنفكر را به خودش مي­گيرد، اما محمد مثل لاتها مي­شود ، ولي خداييش با هيبت مي­شود.

يك بار ديگر چشمانم را مي­بندم.پك آرامي به سيگار مي­زنم. دودش را توي دهانم نگه مي­دارم و بعد جرعه جرعه فرو مي­دهم.سعي مي­كنم جلوي سرفه­ام را بگيرم. حس مي­كنم صورتم داغ شده است. نمي­توانم جلوي خودم را بگيرم. شروع مي­كنم به سرفه كردن و باز سرفه...

محمد با پوزخندي به طرفم مي­آيد. ته سيگار را از دستم مي­گيرد.يك پك عميق مي­زند و فيلترش را مي­اندازد زمين و با پا لهش مي­كند و دود سيگار را از دماغش بيرون مي­دهد.بعد در چشمانم زل مي­زند و دستش را روي شانه ام مي­گذارد و با لحن محكمي مي­گويد: تمرين! فقط تمرين...

سيروس هم به جمعمان اضافه مي­شود. از وقتي سيگار كشيدن راياد گرفته و سرفه نمي­كند، ريش پروفسوري گذاشته. البته به ابروهاي پرپشت و پيونديش مي­آيد. ميگويد مي­خواهم يك عينك هم بخرم تا بشوم مثل دكتر رخشانپور.ديروز عذرا خانم كه آسايشگاهمان را تميز مي­كند بهش گفته بود جنتلمن" . نمي­دانم يعني چه. ولي سيروس خيلي خوشحال شده بود. خودش هم معنيش را نمي­داند ولي مي­گويد عذرا خانم با لحني اين كلمه را گفته، مثل اينكه به كسي بگويي چطوري سرورم. سيروس هم از عذرا خانم بدش نمي­آيد. اما محمد نظرش اين است كه اين حرف بسيار ركيك و زننده است، مثل اينكه به كسي فحش بدهند. اما من و سيروس مي­دانيم كه محمد حسوديش مي­شود. سيروس هم از عذرا خانم بدش نمي­آيد و هر وقت مي­بيندش جلويش شروع مي­كند به سيگار كشيدن.يك بار ديدم كه يك سيگار هم داد به عذرا خانم. عذرا خانم سيگار را گرفت و توي جيب روپوشش گذاشت. فكر مي­كرد هيچكس نديده ، ولي من ديدم. توي آسايشگاه سيگار كشيدن قدغنه ولي من ديدم يه بار سيروس توي آسايشگاه سيگار مي­كشيد ولي عذرا خانم چيزي بهش نگفت.

مجيد فيل كاري به سيگار و دود و دم ندارد . ولي اگر سيگار بهش تعارف كني، توتونش را توي دهانش خالي مي­كند و مي­جود. تنگ ماهيش هم هميشه زير بغلش است. هر دو روز ، يكي از ماهيهايش مي­ميرد. مي­نشيند با ماهيهايش حرف مي­زند. كمتر ديده ام كه با آن شكم گنده اش راه برود.هر وقت يكي از ماهيهايش مي­ميرد، برايش مراسم مي­گيردو گريه مي­كند بعد توي باغچه خاكشان مي­كند.روزها مي­نشيند توي حياط زير سايه ي درخت بيدي كه توي حياط است، و با ماهيهايش بازي مي­كند.دستهاي گنده و چاقش را مي­كند توي تنگ و ماهيها را يكي يكي لمس مي­كند. ماهيي را كه بيشتر دوست دارد بيشتر فشار مي­دهد. عذرا خانم مي­گويد علت مرگ ماهيها همين است .اما ، به گوش مجيد فيل نمي­رود. مي­گويد اگر بخواهي با ماهيها زندگي كني و حرف بزني بايد لمسشان كني. ماهيها اين را دوست دارند. اصلا آدم هر چيزي را كه دوست دارد بايد لمسش كند، بايد فشارش دهد، و توي دست بگيردش تا احساسش كند. اينطوري كيف مي­دهد، اگر بخواهي فقط نگاهش كني عقده­اي مي­شوي. يك بار دوست مجيد فيل كه كفتر باز است برايش كفتري آورده بود، شب كفتر را توي بغلش گرفته بود و صبح كه بيدار شده بود ، كفتر زير هيكل گنده­اش له شده بود. هفته­ي پيش توي تنگش پنج تا ماهي داشت ولي حالا دو تا بيشتر باقي نمانده است، همان دو تا هم سر حال نيستند. مجيد فيل مي­گويد به خاطر اينست كه دوستانشان مرده اند، آنها الان احتياج به محبت دارند و باز دستش را مي­كند داخل تنگ تا نازشان كند.

داخل پاكت سيگارم را نگاه مي­كنم. يك نخ سيگار بيشتر باقي نمانده.آتيشش مي­زنم . سيروس را مي­بينم كه لب حوض نشسته و دارد خودش را توي آب حوض ورانداز مي­كند. پيراهنش را زده توي پيژامه و پاچه­ي پيژامه اش را هم زده توي جوراب. دستش را توي آب حوض خيس مي­كند و به سرش مي­كشد. عذرا خانم با آن روپوش سفيد و كثيفش مي­رود به طرف سيروس. پك محكمي به سيگارم مي­زنم. آرام آرام دود را تو مي­دهم. براي اولين بار سرفه نمي­كنم. دود توي مغزم مي­پيچد. غبار ديد چشمانم را كور مي­كند. همه جا مه­آلود است... انگار سوار جت شده باشم ... باد محكم به صورتم مي­خورد...جاده­اي پيچ در پيچ در مسيري مه­آلود و كوهستاني پيش چشمانم باز مي­شود. پايم روي پدال گاز است. زني كنارم نشسته است. لباس سفيدي به تن دارد. به رويم لبخند مي­زند، نه عذرا خانم نيست ، مادرم هم نيست. لباسش هم تميز است . مثل عروسها لباس پوشيده. هر دو شاديم. نگاهش مي­كنم . مثل مجيد فيل كه ماهيهايش را نگاه مي­كند. دستش را آرام در دستم مي­گيرم. دلم مثل برگ بيد مي­لرزد. خوشحالم. انگار مجيد فيل ماهيهايش را لمس مي­كند. به چشمانم زل مي­زند، انگار ميشناسدم. انگار مي­شناسمش. اسمش را بخاطر نمي­آورم. مه هر لحظه غليظ تر و غليظ تر مي­شود.باران مي­بارد... جاده را نمي­بينم... كوه را نمي­بينم... لبخند زن محو مي­شود...انگار زلزله آمده باشد، به شدت تكان مي­خورم...انگار سيل آمده باشد، خيس خيسم... آسمان كدر است...تار است،  مه آلود است...ابريست... تاريك است...تاريك است...تاريك است...

هوا آرام آرام روشن مي­شود. مه رقيقتر و رقيقتر مي­شود. چشمانم را به ارامي باز مي­كنم. مجيد فيل با تنگ ماهيش به من زل زده و مثل هميشه تعجب از چهره اش مي­بارد. محمد و سيروس برايم دست مي­زنند. خشكم زده است پك ديگري به سيگار مي­زنم. دودش را تو مي­دهم. بدون اينكه سرفه كنم. سيروس با ژست خاصي دود سيگار را از دماغش بيرون مي­دهد. محمد دود حلقه اي بيرون مي­دهد. مجيد فيل ته سيگار را از محمد مي­گيرد و داخل تنگ ماهيش مي­اندازد و تكان تكانش مي­دهد تا حل شود.

دود سيگارچشمانم را مي­سوزاند، قطره اشكي از چشمم سرازير مي­شود انگار گريه مي­كنم. گريه مي­كنم و به دود سيگار زل مي­زنم انگار كسي را در اين دود گم كرده ام...

 

                                                                                   الف-ایشتار                                                 

 

 

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 13:43 توسط ایشتار| |

    شبه و ماه شبونه  *   گیسواشو زده شونه

     منم و تاپ تاپ قلبم  *   که بی تو میشم دیوونه

 

گله و گلهای باغچه       *    گل باز و گل غنچه

روی دیوارو رو ایوون     *  روی پله­ها، رو تاقچه

 

تموم باغ گلم رو           *   واسه دیدار تو چیدم

رخ چون گلت رو کاشکی*  کاشکی لحظه می­دیدم

 

بیا تا ستاره­ها رو   *  بچینم از توی چشمات

بیا کز هرم نفسهام *     پر بشه هرم نفسهات

 

جیرجیر جیرجیرکارو   *   میشنوی عطر دعا رو

او ما رو بهم رسونده   *  بیا شکر کنیم خدا رو

 

باده که بادبادکارو      *       میبره تو آسمونا

عشقه میکاره خدارو    *   توی سینه­ی جوونا

 

بیا گلبرگ گلارو      *      بپاشم رو موج گیست

بیا عطر نرگسارو    *    بریزم تو چشم خیست...

             

                      **************

شبه و ماه شبونه    گل یاس و گل پونه

من و انتظارو غربت   تویی و عذرو بهونه

 

گله و گلهای گلدون   پیش روم تا تو بیایی

منم و نم نم بارون    سحره، پس تو کجایی؟ 

 

                                             الف- ایشتار

 

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:56 توسط ایشتار| |
 

قلم در دستم میلغزد

                        

   و می نویسد بر روی لوح سفید

                                       

                            حرفهایی را که هرگز نتوانم به زبان آورد...

                                                                

                                                                                  الف-ایشتار

نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:23 توسط ایشتار| |

از کودکی

 

در کودکی

آرزو می کردم که بزرگ بشوم و بشوم اندازه­ی پدرم

اما وقتی بزرگ شدم دیدم که پدرم هم آنقدرها بزرگ هم بزرگ نبوده است

 

در کودکی

                فکر می کردم که اگر چشمانم را ببندم

                                                     تمام چراغهای شهر خاموش می­شوند

اما

بزرگ که شدم دانستم

                                     اگر روزی چشمان من برای همیشه هم بسته شوند

چراغهای شهرروشن باقی خواهند ماند

و

آن زمان صدای شب صدای سیرسیرکی بود که به محض تاریک شدن هوا در فضا می­پیچید

ومهتاب یادآور قصه های مادرم ...

و اکنون...

      مهتاب مانده است در حصار نور چراغهای شهر

                  و   ستاره ها در غبارشهر گم شده­اند                                       

                                                  و صدای سیرسیرکها در بوق ماشینها...

 

می­روم...

می­روم و می­نشینم لب حوض کودکی

    و از بین برگهای پهن درخت انگور حیاط

     صدای سیرسیرکها را روی ستاره­های چشمک زن-

میکس می­کنم...

 

                                            الف- ایشتار   

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 15:32 توسط ایشتار| |

 

 

 

 

 

 

 

 

  زنبور نگاه من

 

از گل آفتابگردان چشمانت

شهد هزاران بوسه را می­نوشد

                    و

                     لبهای من از لبانت

                       شهد هزاران غنچه را...

 

 

 

لب غنچه به لبهایت شکفته

              وشب در راز گیسویت نهفته

گل نرگس ز چشمت می­خورد آب

               مرا دریاب! ای زیبای خفته

 

                                           الف.ایشتار

نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 14:29 توسط ایشتار| |

 

دیشب میان کوچه ی خلوت ز های و هوی

شب از میان پنجره ها جیغ می کشید

مهتاب در حصار سیه ابر باردار

همراه نای باد هوا جیغ می کشید

 

از دود و مه همه رنگ سیاه شب

بر تار و پود پیکر دیوارهای شهر

همچون تمام خانه و ویرانه های شهر

دیوارهای خانه ی ما جیغ می کشید

 

دیشب میان ماه و زمین شیون گون

تنها میان دشت به اکراه مانده بود

جاده اسیر سایه ی بی منزل زمان

جای تمام فاصله ها جیغ می کشید

 

سرمای تیز شب همه بر کوچه ها نشست

گرمای روز در رگ و بند کویر ریخت

تردید همچو دشنه به زانوی رهگئر

از ابتذال باد ودما جیغ میکشید

 

روزی میان شاخه ی بی برگ و بار من

مرغی ترانه سازمرا لانه کرده بود

دیشب صدای ناله ی مرغ از دل قفس

همچون تمام خاطره ها جیغ میکشید

 

امشب صدای نای توام میرسد به گوش

آوازه خوان من تو کجا بوده ای که دوش

دیوانه ی سکوت به گوش کر زمان

قدر تمام حنجره ها جیغ میکشید

                                                                                         الف-ایشتار

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:27 توسط ایشتار| |

نامه

 

نامه ای را می نویسم من                               

نامه ای را به سرزمینی دور

جایی که خورشید سرخ، گردیده ست             

 به زیر خاکستر زمان مستور

                    ****

در خراب آباد و آوار خاطره­ ها                

 گاهگاهی تو را به یاد می آرم

دست و پایم را چنان بسته زمان                 

 قدمی سوی تو بر نمی دارم

                    ****

گاهی آیینه ی گذشته را کاوم                     

 هیچ طرحی از هیچکس پیدا نیست

آه زنگار چنان گرفته دلم

که در آن هیچ راز افشا نیست

                    ****

حال دیگر که دست سرکش دهر

مرا سوی شهر دیگری رانده ست

آه بنگر دمی به پشت سرت

جای پامان روی جاده ی زمان مانده ست

                    ****

من تمامی خاطرات گذشته را

بنگاشته ام به روی دفتر باد

یادم باشد تو را به یاد بسپارم                                                                       

یادم باشد! یادا...یادا...یاد...                                                                                 

 

                                                                         الف-ایشتار

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:33 توسط ایشتار| |

 

کریستی منفجر شد. با صدای خشداری گفت: "اه! پسر زبون خانم معلمو نیگا کنین!"

آریامهر همینطور الکی عصبانی نشان می­داد.لبخندی بر چهره­ی ترک خورده­ی یول مرکزی نشست.رافائل خیره شده بود توی چشمای خانوم معلم و اصلا اینجا نبود...

کریستی دو تا انگشتش رو گذاشت دو طرف سرش ، روی شقیقه­هاش. چشماشو بست. یه لحظه تمرکز کرد...نفس عمیقی کشید...بعد چشماشو آروم باز کرد:"اه، بخدا خانوم معلم نیش داره...من زبونشو دیدم...دو تا سر داشت..."

آریامهر، نخودی خندید. یول مرکزی لباش بیشتر از هم باز شد...حالا ترکای بیشتری رو میشد تو صورت پهنش دید.

خانوم معلم یکریز حرف میزد...نمیدونم شایدم داشت درس می­داد...

رافائل چشماشو از چشمای خانوم معلم گرفت...لباشو نیگا کرد...از دندوناش گذشت و رسید به زبونش و...یه باره سفید شد...سرخ شد...کبود شد...از چهره­ش وحشت می­بارید...زیر لب وزوز ­کرد:"کریستی راس میگه...منم نیششو دیدم..." بعد نیگاشو از دهن خانوم معلم آورد بیرون، دوخت به دندوناش...آورد بیرون دوخت به لباش...آورد بیرون دوخت به صورتش...، چشماش خیره موند...

حالا خانوم معلم چهره­ی واقعیشو رو کرده بود...شده بود مثل یه آفتاب­پرست با یه زبون دو نیش بلند...

حالا غبار ترس به  جای خنده روی چهره­ها نشسته بودکریستوفر دوید به طرف در کلاس...در قفل بود...دوید به طرف پنجره...پنجره بسته بود...با مشت به شیشه­ها کوبید...محال بود شیشه­ها بشکنند...هیچ راه فراری نبود...

آریامهر یه گوشه­ی کلاس داشت تیک می­زد.با ابروهای گره کرده...هی یه دستشو میبرد بالا، هی می­آورد پایین...نمی­دونم شایدم داشت نرمش میکرد...

اثر هفت سال خشکسالی متوالی رو میشد توی چهره­ی یول مرکزی دید...کلا" خشکش زده بود...

خانوم معلم زبون درازشو قلاب کرد دور یول مرکزی...یهو بلعیدش...خشکسالی سراپای خانوم معلمو فراگرفت.حالا احتیاج به یک غذای آبدار داشت...برگشت به طرف کریستوفر...

کریستوفر داشتبا لگد به در و دیوار میکوبید...از سر و روش عرق میریخت...تلاشش بی­فایده بود...خانوم معلم زبونشو دور کمر کریستی حلقه کرد...چه چیزی آبدارتر از سینه­های کریستی می­تونست باشه؟!!...

بعد برگشت به طرف آریامهر.آریامهر گوشه­ی کلاس داشت نرمش میکرد...هی دستشو میبرد بالا و گردنشو خم میکرد...بعد دستشو می­آورد پایین...گردنشو راس میکرد...نمی­دونم شایدم داشت تیک میزد...یه لحظه آرزو کردم کاشکی خانوم معلم شلوار آریامهرو نخوره و بدتش به من تا با کتم ست بشه...ولی این فقط یه آرزو بود...چون خانوم معلم آریامهر رو با لباساش قورت داده بود...حالا فقط دستاش از دهن خانوم معلم بیرون بودکه گاهی می­رفت بالا...گاهی می­اومد پایین...ولی گردنشو نمیدونم...

بعد من موندم و خانوم معلم و یه کلاس خالی که هیچ راهی به هیچ جا نداشت و....    

دیگه نفهمیدم چی شد...

                                دیگه نفهمیدم چی شد...

                                                                دیگه نفهمیدم چی شد...

                                                                                                دیگه نفهمیدم چی شد...

صدای خنده­ی کریستی توی مغزم ترکید...آروم چشامو باز کردم...لبخند مرطوبی روی لبای یول مرکزی نقش بسته بود...آریامهر نمی­دونم چرا، ولی انگار عصبانی بود...خیره شده بود به کت من...

خانوم معلم داشت یکریز حرف میزد...شایدم داشت درس میداد...توی چشماش زل زدم...پلکام سنگین بود...شایدم بسته بود...زل زدم به لباش...بعد از دندوناش گذشتم...رسیدم...رسی...دم...به زبونش...یه زبون دو سر...گلوم خشک شده بود...صدام در نمی­اومد . با کلی زحمت، بطوری که نمی­دونم کسی صدامو میشنید یا نه گفتم: بچه­ها...بخدا...بخدا...زبون خانوم معلم...نیش داره خودم دیدمش...خودم دیدمش...

                                                                      . ...خودم دیدمش...

                               ..................دیدمش...

...مش.......................

شششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش

                                                                                                                 

 

                                                                                                                               ایشتار  

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 17:2 توسط ایشتار| |

      

............ از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

                                از همرهان سست عناصر دلم گرفت.....شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

 

                                          آن را که یافت می نشود آنم آرزوست.........

 

  زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

  شیر خدا ورستم دستانم آرزوست

  زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

  آن هایهوی و خنده ی مستانم آرزوست

  یک دست جام باده و یک دست زلف یار

  رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

                                                                                                    مولانا

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 14:22 توسط ایشتار |
بازامشب

دختر شب

 

چادر مشکی به سر کرده ست

آسمان از بخت تاریکش

                                 سخت افسرده ست

دانه دانه در و مروارید

                           برحریر چادرش چشمک زنان تا صبح می لغزند

                          تا دلش مانند گیسویش نگردد تار

                             ************************

                         آسمان شب ز عطر دلنشین گیسوانش

                                                                           تا خدا سرشار...

 

                                                                                    الف.ایشتار

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 14:45 توسط ایشتار| |

 

آسمان ابری                                                                                                              

 

زمین نمناک

 

هوا پر برف پر برف است

 

گر از آتش شنیدی لحظه­ای گرما

 

همه در حد یک حرف است

 

همه خوابیده­اند اینجا به روی بستر گرم خیال خویش

 

ودر ذهن همه ابری­ست سرشار از غم تنهایی و تشویش

 

                                  ****************

 

ز دورادور می­آید صدا و ناله­ی غمناک و وهم انگیز گرگی پیر

 

کلاغی بر چناری می­کند فریاد

 

اسیری می­کشد در ذهن خود تصویری از فریادهای بی­غل و زنجیر

 

و

 

گنجشکان همه دلگیر

 

                           *******************

 

دلی ابری­ست وچشمی،دیده­ای نمناک

 

                                             از پسکوچه­های شهر یخبندان گذر دارد

 

                                             و بر سر شاخه­های یاس خشکیده نظر دارد

 

                           *******************

 

هوا پر برف پر برف است

Go to fullsize image

 

زمان ابری

 

زمین غمناک

 

سرما می­کشد با پنجه­های یخزده

 

                                       هر ریشه را در خاک...

                                                                                         الف-ایشتار

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 16:18 توسط ایشتار| |
بالاخره تصمیم گرفتم وبلاگمو راه بندازم.

امیدوارم بتونم هفته ای دو ساعت وقت صرفش کنم.

                                                                     پس تا بعد...

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:26 توسط ایشتار| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir