چتر
آفتاب بود و گردو غبار. مردمان، هر کسی در سایه ای می خزید. هیچ آفتاب پرستی قادر نبود بیش از چند دقیقه در آفتاب دوام بیاورد.زهر خورشید آفتابگردان ها را خشکانده بود. بادی که می وزید آتش آفتاب را بر چهره ی رهگذران می پاشید. پیر مرد دوره گرد در آفتاب نشست و به دیوار کاهگلی مغازه ای تکیه داد. این بار چتر آورده بود. سال ها بود که در شهر باران نباریده بود. چپقش را گیراند و بدون اعتنا به به پوزخند رهگذران چترهایش را از کیسه در آورد و جلویش بساط کرد. آفتاب به میانه ی آسمان رسیده بود. آفتاب نیمروز به هیچ جنبنده ای اجازه ی عبور و مرور نمی داد. پیر مرد چتری باز کرد و به سایه ی آن پناه برد. لحظه ای بعد، شهر پر شده بود از مردمی که چتر بر سر داشتنددر زیر آفتاب. پیرمرد پول هایش را شمرد و با خود گفت: فردا باید نهال بیاورم برای فروش!
ایشتار

آوای جاشو
آنگاه که غروب رنگش را روی تن اسکله می مالد
و قایق ماهیگیران در دل امواج به تیرگی می زند؛
نسیم ساحل خاطر گیسوی تو را در رویاهایم می پریشاند
در چشمانم بنگر!
که رقص گوش ماهیها ، تنها در امواج چشمان تو
دیدن دارد
تو که حرارت آفتاب را در سینه داری !
صدایم کن تا شب و شرجی را همچون شالی گرد برهنگیت بپیچم
و
باز شب ها، ماسه های ساحل در تن ما بسوزند
صدایم کن تا از صدای تو و آوای مرغان دریایی و فریاد موجها،
برایت ترانه ای بسازم که تن همه ی دریا ها با ما بلرزد
دختر پوست شکلاتی دریاهای جنوب!
وقتی بی توام؛ باد در بادبان قایقم نمی وزد
و
وقتی با منی؛
ماهیها از تور من نمی گریزند
ایشتار

اندکی درنگ کن!
گوشت را بسپار به جیغ خفاشهایی که از نور می گریزند
سکوت!!
چشمان پینه بسته ات را بسپار به پژواک زخم زخمه های آذرخش بر پیکر تاریکی
ستارگان می نالند...
پیرمست شب ، امشب کودک شیطان را آبستن است
به ضجه هایش اعتنا نکن
بگذار آذرخش بر پیکرش خنجر اندازد و
کودکش در خون هزاران خفاش بمیرد
به سوزش زخمها شک کن!
درنگ نکن!
خار را بر زخمها فرو کن عابر!
خار را بر زخمها فرو کن!
در این ظلمات به توی شب زده امید بسته ام
مرگ هنوز هم پشت پنجره ام زوزه می کشد
هنوز، غریو خنده های چندش آور شب در گوشهایم زنگ می زند
امشب به روشنایی مهتاب اعتماد نکن!
بر چشمانش خاکستر بپاش!
به صداقت آینه ها شک کن!
آنگاه که دیو خشم چهره ات را شخم می زند؛
با نگاه الماسیت،
آینه ها را بخراش!
امشب آینه ها را بخراش!
ایشتار

گفتم تنهام
گفتی با هم قدم بزنیم
وقتی که پاهات خسته شدن
من بازم تنها شدم
گفتم تنهام
گفتی باهام حرف می زنی
ولی وقتی حرفات تموم شدن
من تنها شدم...
گفتم تنهام
گفتی پیشم می مونی
شبو پیشم موندی
وقتی خوابت برد
بازم تنها شدم
دیشب نبودی
تنها بودم
ولی کسی کنارم اومد که مثل هیچکس نبود
نه مثل تو خوابش می برد و نه خسته می شد
باهاش حرف زدم تا آخر به حرفام گوش داد
من خوابم برد...
وقتی که خوابیدم
تا صبح باهام حرف زد...
ایشتار
این شعرمو تقدیم میکنم به کلاغام: سحر و نیمه شب

برگای وامونده ی درختا، یکی یکی می ریزن و تن خیس زمینو میپوشونن. بازم کوچ پرنده ها تکرار
میشه و ابرا میان میبارن و آخرش تن لخت درختا میمونه و صدای قارقار کلاغاییکه توی زمستون درختا رو
تنها
من میخوام اینو بگم:
هیچ چیزی توی زمستون و برف و کولاک و سرما، جلوه ی کلاغا رو نداره!
رنگ مشکی پر کلاغا، روی زمینه ی سفید تن زمستون واقعا قشنگه!!!
باد، برگ درختان را می پریشد بر چهره ی زمین،
و برگها می رقصند با قاتل خویش تا لحظات واپسین،
از بهار، خاطره ای بجز چند برگ زرد باقی نمانده است...
خاطره ی آوای هزاردستان،
در سایه ی مرثیه ی کلاغی است بر نعش زمین
در زمستان...
ایشتار
ترانه ی بارون
بزن بارون! بزن بارون! بزن بر پونه و ریحون
بزن بر دشت و بر جیحون هوا رو مشت کن حالا
بزن بارون! بزن بارون! بزن شرشر کنه ناودون
بزن بر بون و بر ایوون! زمین و آسمون پالا
بزن بارون ! بزن بارون! که یاروم اومده رو بون
صدایم میزنه ای جون! بیا بالا! بیا بالا!
بزن بارون!بزن بارون! بزن نم نم ! بزن دون دون!
همه در وصل با یاران همه با یار ایشالا!
الف ایشتار

سيگار

پك عميقي ميزنم به سيگار. شروع ميكنم به سرفه كردن. باز هم سرفه ميكنم و باز هم...
نميدانم چرا هيچ وقت نتوانسته ام دود سيگار را فرو دهم. ولي با اينحال احساس ميكنم سيگار آرامشم ميدهد. سيروس خيلي ديرتر از من سيگار كشيدن را شروع كرد، اما، حالا كلي از من جلو است، او ميگويدهيچ مشكلي با دود سيگار ندارد و سرفه هم نميكند. محمد از سيروس هم بهتر سيگار ميكشد. دستش را ميزند به كمرش و آرام به سيگار پك ميزند، يك ذره دود هم بيرون نميدهد. ميگويد دارم تمرين ميكنم براي دود حلقهاي. او وقتي سيگار ميكشد قيافه اش خيلي مغرور ميشود. سينه را ميدهد جلو و توي ابروها تاب مياندازد.اگر من بتوانم دود سيگار را تو بدهم با ژست گرفتنش مشكلي ندارم.حتي فكر ميكنم بهتر از محمد ژست بگيرم. سيروس وقتي سيگار ميكشد ژست آدمهاي روشنفكر را به خودش ميگيرد، اما محمد مثل لاتها ميشود ، ولي خداييش با هيبت ميشود.
يك بار ديگر چشمانم را ميبندم.پك آرامي به سيگار ميزنم. دودش را توي دهانم نگه ميدارم و بعد جرعه جرعه فرو ميدهم.سعي ميكنم جلوي سرفهام را بگيرم. حس ميكنم صورتم داغ شده است. نميتوانم جلوي خودم را بگيرم. شروع ميكنم به سرفه كردن و باز سرفه...
محمد با پوزخندي به طرفم ميآيد. ته سيگار را از دستم ميگيرد.يك پك عميق ميزند و فيلترش را مياندازد زمين و با پا لهش ميكند و دود سيگار را از دماغش بيرون ميدهد.بعد در چشمانم زل ميزند و دستش را روي شانه ام ميگذارد و با لحن محكمي ميگويد: تمرين! فقط تمرين...
سيروس هم به جمعمان اضافه ميشود. از وقتي سيگار كشيدن راياد گرفته و سرفه نميكند، ريش پروفسوري گذاشته. البته به ابروهاي پرپشت و پيونديش ميآيد. ميگويد ميخواهم يك عينك هم بخرم تا بشوم مثل دكتر رخشانپور.ديروز عذرا خانم كه آسايشگاهمان را تميز ميكند بهش گفته بود جنتلمن" . نميدانم يعني چه. ولي سيروس خيلي خوشحال شده بود. خودش هم معنيش را نميداند ولي ميگويد عذرا خانم با لحني اين كلمه را گفته، مثل اينكه به كسي بگويي چطوري سرورم. سيروس هم از عذرا خانم بدش نميآيد. اما محمد نظرش اين است كه اين حرف بسيار ركيك و زننده است، مثل اينكه به كسي فحش بدهند. اما من و سيروس ميدانيم كه محمد حسوديش ميشود. سيروس هم از عذرا خانم بدش نميآيد و هر وقت ميبيندش جلويش شروع ميكند به سيگار كشيدن.يك بار ديدم كه يك سيگار هم داد به عذرا خانم. عذرا خانم سيگار را گرفت و توي جيب روپوشش گذاشت. فكر ميكرد هيچكس نديده ، ولي من ديدم. توي آسايشگاه سيگار كشيدن قدغنه ولي من ديدم يه بار سيروس توي آسايشگاه سيگار ميكشيد ولي عذرا خانم چيزي بهش نگفت.
مجيد فيل كاري به سيگار و دود و دم ندارد . ولي اگر سيگار بهش تعارف كني، توتونش را توي دهانش خالي ميكند و ميجود. تنگ ماهيش هم هميشه زير بغلش است. هر دو روز ، يكي از ماهيهايش ميميرد. مينشيند با ماهيهايش حرف ميزند. كمتر ديده ام كه با آن شكم گنده اش راه برود.هر وقت يكي از ماهيهايش ميميرد، برايش مراسم ميگيردو گريه ميكند بعد توي باغچه خاكشان ميكند.روزها مينشيند توي حياط زير سايه ي درخت بيدي كه توي حياط است، و با ماهيهايش بازي ميكند.دستهاي گنده و چاقش را ميكند توي تنگ و ماهيها را يكي يكي لمس ميكند. ماهيي را كه بيشتر دوست دارد بيشتر فشار ميدهد. عذرا خانم ميگويد علت مرگ ماهيها همين است .اما ، به گوش مجيد فيل نميرود. ميگويد اگر بخواهي با ماهيها زندگي كني و حرف بزني بايد لمسشان كني. ماهيها اين را دوست دارند. اصلا آدم هر چيزي را كه دوست دارد بايد لمسش كند، بايد فشارش دهد، و توي دست بگيردش تا احساسش كند. اينطوري كيف ميدهد، اگر بخواهي فقط نگاهش كني عقدهاي ميشوي. يك بار دوست مجيد فيل كه كفتر باز است برايش كفتري آورده بود، شب كفتر را توي بغلش گرفته بود و صبح كه بيدار شده بود ، كفتر زير هيكل گندهاش له شده بود. هفتهي پيش توي تنگش پنج تا ماهي داشت ولي حالا دو تا بيشتر باقي نمانده است، همان دو تا هم سر حال نيستند. مجيد فيل ميگويد به خاطر اينست كه دوستانشان مرده اند، آنها الان احتياج به محبت دارند و باز دستش را ميكند داخل تنگ تا نازشان كند.
داخل پاكت سيگارم را نگاه ميكنم. يك نخ سيگار بيشتر باقي نمانده.آتيشش ميزنم . سيروس را ميبينم كه لب حوض نشسته و دارد خودش را توي آب حوض ورانداز ميكند. پيراهنش را زده توي پيژامه و پاچهي پيژامه اش را هم زده توي جوراب. دستش را توي آب حوض خيس ميكند و به سرش ميكشد. عذرا خانم با آن روپوش سفيد و كثيفش ميرود به طرف سيروس. پك محكمي به سيگارم ميزنم. آرام آرام دود را تو ميدهم. براي اولين بار سرفه نميكنم. دود توي مغزم ميپيچد. غبار ديد چشمانم را كور ميكند. همه جا مهآلود است... انگار سوار جت شده باشم ... باد محكم به صورتم ميخورد...جادهاي پيچ در پيچ در مسيري مهآلود و كوهستاني پيش چشمانم باز ميشود. پايم روي پدال گاز است. زني كنارم نشسته است. لباس سفيدي به تن دارد. به رويم لبخند ميزند، نه عذرا خانم نيست ، مادرم هم نيست. لباسش هم تميز است . مثل عروسها لباس پوشيده. هر دو شاديم. نگاهش ميكنم . مثل مجيد فيل كه ماهيهايش را نگاه ميكند. دستش را آرام در دستم ميگيرم. دلم مثل برگ بيد ميلرزد. خوشحالم. انگار مجيد فيل ماهيهايش را لمس ميكند. به چشمانم زل ميزند، انگار ميشناسدم. انگار ميشناسمش. اسمش را بخاطر نميآورم. مه هر لحظه غليظ تر و غليظ تر ميشود.باران ميبارد... جاده را نميبينم... كوه را نميبينم... لبخند زن محو ميشود...انگار زلزله آمده باشد، به شدت تكان ميخورم...انگار سيل آمده باشد، خيس خيسم... آسمان كدر است...تار است، مه آلود است...ابريست... تاريك است...تاريك است...تاريك است...
هوا آرام آرام روشن ميشود. مه رقيقتر و رقيقتر ميشود. چشمانم را به ارامي باز ميكنم. مجيد فيل با تنگ ماهيش به من زل زده و مثل هميشه تعجب از چهره اش ميبارد. محمد و سيروس برايم دست ميزنند. خشكم زده است پك ديگري به سيگار ميزنم. دودش را تو ميدهم. بدون اينكه سرفه كنم. سيروس با ژست خاصي دود سيگار را از دماغش بيرون ميدهد. محمد دود حلقه اي بيرون ميدهد. مجيد فيل ته سيگار را از محمد ميگيرد و داخل تنگ ماهيش مياندازد و تكان تكانش ميدهد تا حل شود.
دود سيگارچشمانم را ميسوزاند، قطره اشكي از چشمم سرازير ميشود انگار گريه ميكنم. گريه ميكنم و به دود سيگار زل ميزنم انگار كسي را در اين دود گم كرده ام...
الف-ایشتار
شبه و ماه شبونه * گیسواشو زده شونه
منم و تاپ تاپ قلبم * که بی تو میشم دیوونه
گله و گلهای باغچه * گل باز و گل غنچه
روی دیوارو رو ایوون * روی پلهها، رو تاقچه
تموم باغ گلم رو * واسه دیدار تو چیدم
رخ چون گلت رو کاشکی* کاشکی لحظه میدیدم
بیا تا ستارهها رو * بچینم از توی چشمات
بیا کز هرم نفسهام * پر بشه هرم نفسهات
جیرجیر جیرجیرکارو * میشنوی عطر دعا رو
او ما رو بهم رسونده * بیا شکر کنیم خدا رو
باده که بادبادکارو * میبره تو آسمونا
عشقه میکاره خدارو * توی سینهی جوونا
بیا گلبرگ گلارو * بپاشم رو موج گیست
بیا عطر نرگسارو * بریزم تو چشم خیست...
**************
شبه و ماه شبونه گل یاس و گل پونه
من و انتظارو غربت تویی و عذرو بهونه
گله و گلهای گلدون پیش روم تا تو بیایی
منم و نم نم بارون سحره، پس تو کجایی؟
الف- ایشتار
از کودکی
در کودکی
آرزو می کردم که بزرگ بشوم و بشوم اندازهی پدرم
اما وقتی بزرگ شدم دیدم که پدرم هم آنقدرها بزرگ هم بزرگ نبوده است
در کودکی
فکر می کردم که اگر چشمانم را ببندم
تمام چراغهای شهر خاموش میشوند
اما
بزرگ که شدم دانستم
اگر روزی چشمان من برای همیشه هم بسته شوند
چراغهای شهرروشن باقی خواهند ماند
و
آن زمان صدای شب صدای سیرسیرکی بود که به محض تاریک شدن هوا در فضا میپیچید
ومهتاب یادآور قصه های مادرم ...
و اکنون...
مهتاب مانده است در حصار نور چراغهای شهر
و ستاره ها در غبارشهر گم شدهاند
و صدای سیرسیرکها در بوق ماشینها...
میروم...
میروم و مینشینم لب حوض کودکی
و از بین برگهای پهن درخت انگور حیاط
صدای سیرسیرکها را روی ستارههای چشمک زن-
میکس میکنم...
الف- ایشتار


زنبور نگاه من
از گل آفتابگردان چشمانت
شهد هزاران بوسه را مینوشد
و
لبهای من از لبانت
شهد هزاران غنچه را...
لب غنچه به لبهایت شکفته
وشب در راز گیسویت نهفته
گل نرگس ز چشمت میخورد آب
مرا دریاب! ای زیبای خفته
الف.ایشتار
دیشب میان کوچه ی خلوت ز های و هوی
شب از میان پنجره ها جیغ می کشید
مهتاب در حصار سیه ابر باردار
همراه نای باد هوا جیغ می کشید
از دود و مه همه رنگ سیاه شب
بر تار و پود پیکر دیوارهای شهر
همچون تمام خانه و ویرانه های شهر
دیوارهای خانه ی ما جیغ می کشید
دیشب میان ماه و زمین شیون گون
تنها میان دشت به اکراه مانده بود
جاده اسیر سایه ی بی منزل زمان
جای تمام فاصله ها جیغ می کشید
سرمای تیز شب همه بر کوچه ها نشست
گرمای روز در رگ و بند کویر ریخت
تردید همچو دشنه به زانوی رهگئر
از ابتذال باد ودما جیغ میکشید
روزی میان شاخه ی بی برگ و بار من
مرغی ترانه سازمرا لانه کرده بود
دیشب صدای ناله ی مرغ از دل قفس
همچون تمام خاطره ها جیغ میکشید
امشب صدای نای توام میرسد به گوش
آوازه خوان من تو کجا بوده ای که دوش
دیوانه ی سکوت به گوش کر زمان
قدر تمام حنجره ها جیغ میکشید
الف-ایشتار
نامه
نامه ای را می نویسم من
نامه ای را به سرزمینی دور
جایی که خورشید سرخ، گردیده ست
به زیر خاکستر زمان مستور
****
در خراب آباد و آوار خاطره ها
گاهگاهی تو را به یاد می آرم
دست و پایم را چنان بسته زمان
قدمی سوی تو بر نمی دارم
****
گاهی آیینه ی گذشته را کاوم
هیچ طرحی از هیچکس پیدا نیست
آه زنگار چنان گرفته دلم
که در آن هیچ راز افشا نیست
****
حال دیگر که دست سرکش دهر
مرا سوی شهر دیگری رانده ست
آه بنگر دمی به پشت سرت
جای پامان روی جاده ی زمان مانده ست
****
من تمامی خاطرات گذشته را
بنگاشته ام به روی دفتر باد
یادم باشد تو را به یاد بسپارم
یادم باشد! یادا...یادا...یاد... 
الف-ایشتار
کریستی منفجر شد. با صدای خشداری گفت: "اه! پسر زبون خانم معلمو نیگا کنین!"
آریامهر همینطور الکی عصبانی نشان میداد.لبخندی بر چهرهی ترک خوردهی یول مرکزی نشست.رافائل خیره شده بود توی چشمای خانوم معلم و اصلا اینجا نبود...
کریستی دو تا انگشتش رو گذاشت دو طرف سرش ، روی شقیقههاش. چشماشو بست. یه لحظه تمرکز کرد...نفس عمیقی کشید...بعد چشماشو آروم باز کرد:"اه، بخدا خانوم معلم نیش داره...من زبونشو دیدم...دو تا سر داشت..."
آریامهر، نخودی خندید. یول مرکزی لباش بیشتر از هم باز شد...حالا ترکای بیشتری رو میشد تو صورت پهنش دید.
خانوم معلم یکریز حرف میزد...نمیدونم شایدم داشت درس میداد...
رافائل چشماشو از چشمای خانوم معلم گرفت...لباشو نیگا کرد...از دندوناش گذشت و رسید به زبونش و...یه باره سفید شد...سرخ شد...کبود شد...از چهرهش وحشت میبارید...زیر لب وزوز کرد:"کریستی راس میگه...منم نیششو دیدم..." بعد نیگاشو از دهن خانوم معلم آورد بیرون، دوخت به دندوناش...آورد بیرون دوخت به لباش...آورد بیرون دوخت به صورتش...، چشماش خیره موند...
حالا خانوم معلم چهرهی واقعیشو رو کرده بود...شده بود مثل یه آفتابپرست با یه زبون دو نیش بلند...
حالا غبار ترس به جای خنده روی چهرهها نشسته بودکریستوفر دوید به طرف در کلاس...در قفل بود...دوید به طرف پنجره...پنجره بسته بود...با مشت به شیشهها کوبید...محال بود شیشهها بشکنند...هیچ راه فراری نبود...
آریامهر یه گوشهی کلاس داشت تیک میزد.با ابروهای گره کرده...هی یه دستشو میبرد بالا، هی میآورد پایین...نمیدونم شایدم داشت نرمش میکرد...
اثر هفت سال خشکسالی متوالی رو میشد توی چهرهی یول مرکزی دید...کلا" خشکش زده بود...
خانوم معلم زبون درازشو قلاب کرد دور یول مرکزی...یهو بلعیدش...خشکسالی سراپای خانوم معلمو فراگرفت.حالا احتیاج به یک غذای آبدار داشت...برگشت به طرف کریستوفر...
کریستوفر داشتبا لگد به در و دیوار میکوبید...از سر و روش عرق میریخت...تلاشش بیفایده بود...خانوم معلم زبونشو دور کمر کریستی حلقه کرد...چه چیزی آبدارتر از سینههای کریستی میتونست باشه؟!!...
بعد برگشت به طرف آریامهر.آریامهر گوشهی کلاس داشت نرمش میکرد...هی دستشو میبرد بالا و گردنشو خم میکرد...بعد دستشو میآورد پایین...گردنشو راس میکرد...نمیدونم شایدم داشت تیک میزد...یه لحظه آرزو کردم کاشکی خانوم معلم شلوار آریامهرو نخوره و بدتش به من تا با کتم ست بشه...ولی این فقط یه آرزو بود...چون خانوم معلم آریامهر رو با لباساش قورت داده بود...حالا فقط دستاش از دهن خانوم معلم بیرون بودکه گاهی میرفت بالا...گاهی میاومد پایین...ولی گردنشو نمیدونم...
بعد من موندم و خانوم معلم و یه کلاس خالی که هیچ راهی به هیچ جا نداشت و....
دیگه نفهمیدم چی شد...
دیگه نفهمیدم چی شد...
دیگه نفهمیدم چی شد...
دیگه نفهمیدم چی شد...
صدای خندهی کریستی توی مغزم ترکید...آروم چشامو باز کردم...لبخند مرطوبی روی لبای یول مرکزی نقش بسته بود...آریامهر نمیدونم چرا، ولی انگار عصبانی بود...خیره شده بود به کت من...
خانوم معلم داشت یکریز حرف میزد...شایدم داشت درس میداد...توی چشماش زل زدم...پلکام سنگین بود...شایدم بسته بود...زل زدم به لباش...بعد از دندوناش گذشتم...رسیدم...رسی...دم...به زبونش...یه زبون دو سر...گلوم خشک شده بود...صدام در نمیاومد . با کلی زحمت، بطوری که نمیدونم کسی صدامو میشنید یا نه گفتم: بچهها...بخدا...بخدا...زبون خانوم معلم...نیش داره خودم دیدمش...خودم دیدمش...
. ...خودم دیدمش...
..................دیدمش...
...مش.......................
شششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش
ایشتار
............ از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
آن را که یافت می نشود آنم آرزوست.........
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا ورستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن هایهوی و خنده ی مستانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
مولانا
دختر شب
چادر مشکی به سر کرده ست
آسمان از بخت تاریکش
سخت افسرده ست
دانه دانه در و مروارید
برحریر چادرش چشمک زنان تا صبح می لغزند
تا دلش مانند گیسویش نگردد تار
************************
آسمان شب ز عطر دلنشین گیسوانش
تا خدا سرشار...
الف.ایشتار
آسمان ابری
زمین نمناک
هوا پر برف پر برف است
گر از آتش شنیدی لحظهای گرما
همه در حد یک حرف است
همه خوابیدهاند اینجا به روی بستر گرم خیال خویش
ودر ذهن همه ابریست سرشار از غم تنهایی و تشویش
****************
ز دورادور میآید صدا و نالهی غمناک و وهم انگیز گرگی پیر
کلاغی بر چناری میکند فریاد
اسیری میکشد در ذهن خود تصویری از فریادهای بیغل و زنجیر
و
گنجشکان همه دلگیر
*******************
دلی ابریست وچشمی،دیدهای نمناک
از پسکوچههای شهر یخبندان گذر دارد
و بر سر شاخههای یاس خشکیده نظر دارد
*******************
هوا پر برف پر برف است
زمان ابری
زمین غمناک
سرما میکشد با پنجههای یخزده
هر ریشه را در خاک...
الف-ایشتار
امیدوارم بتونم هفته ای دو ساعت وقت صرفش کنم.
پس تا بعد...


